چهارشنبه 1385/09/29
دیگر به هوای لحظه ی دیدار
دنبال تو در به در نمی گردم
دنبال تو ای امید بی حاصل
دیوانه و بی خبر نمی گردم
در ظلمت آن اطاقک خاموش
بیچاره و منتظر نمی مانم
هر لحظه نظر به در نمی دوزم
وآن آه نهان به لب نمی رانم
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت6 بعد از ظهر توسط: عاشق تنها
سه شنبه 1385/09/28
کسی مینویسم که در تن خسته و رنجورم با نیروی عشقش حس نشاط و زندگی آفرید
برای کسی مینویسم که تنها با کلامش آشنایم
و
با چهره اش بیگانه
فقط می دانم کسی هست که نور امید را در دلم کاشته
ای کاش حضورش تنها در خیالم نبود...............
ای کاش همیشه با من بود.......
کاش می دیدم چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...
سمانه دوستت دارم
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت10 بعد از ظهر توسط: عاشق تنها
سه شنبه 1385/09/28
خسته ام از حبس ديوار و قفس خسته ام از حجم سنگين نفس
خسته ام از ابر و باران و غبار از طلوع و از غروب اين ديار
خسته ام از ديدن هر منظره از طبيعت در درون پنجره
خسته ام از رفت و آمدهاي دور از كوير و دشت و صحراي عبور
خسته ام از خستگي و سادگي خسته ام از عشق و از دلدادگي
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت10 بعد از ظهر توسط: عاشق تنها
سه شنبه 1385/09/28
يادت باشه فقط تو بودي که تونستي وارد قلبم بشي بدون اينکه قفلشو بشکني !!!
يادت باشه من شب ها حتي تو رويا هام با تو حرف ميزنم تويي که يادت وخيالت هم آرامش بخشه !!!
هيچ ميدوني موقعي که يکم ازم دور ميشي چقدر غصه دار ميشم ؟
اون وقته که چشمم دنبال چشاي قشنگت ميگرده که با هر نگاه کلي انرژي ازشون دريافت ميکنم !!!
دستام دنبال دست هاي مهربونت ميگرده تا بدونه هستي...هميشه ميموني !!!
خودت ميدوني که اين واژه ها نميتونن اون چيزي رو که تو عمق وجودمه ابراز کنن..وقتي ميخوام از تو بنويسم نه تنها واژه ها در مقابلت کم ميارن حتي به احترام حضور سبزت در مقابلت سر تعظيم فرود ..
پلکهاي مرطوب مرا باور کن
اين باران نيست که ميبارد
صداي خسته ي من است که از چشمانم بيرون ميريزند.

ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت10 بعد از ظهر توسط: عاشق تنها
سه شنبه 1385/09/28
دوشنبه 1385/09/27
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت8 بعد از ظهر توسط: عاشق تنها
پنجشنبه 1385/09/16
گفتی : نيستي ... نيستي ... نيستي ....!
نيستي... اما نمي دانم داغي كدام تن داغم كرد ؟
نيستي... اما نمي دانم گلايه از تو پيش كه بردم ؟
نيستي... اما نمي دانم اشك بي بروا با كه باريد ؟
نيستي... اما نمي دانم دل با كه سبك پريد ؟
نيستم ... نيستم ... اما هنوز تمام تنم داغ داغ است !
نيستم ... اما سرشارم از گلايه هاي تو !
خيسم از اشك !
و دل ... در اوج آسمان با دلي ديگر به پرواز است !
با دلت بگو پرواز را به خاطر بسپارد !!
از دلت بپرس :
بودن يعني چه ؟؟
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت7 بعد از ظهر توسط: عاشق تنها
یکشنبه 1385/09/12
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت9 بعد از ظهر توسط: عاشق تنها
پنجشنبه 1385/09/09
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت9 بعد از ظهر توسط: عاشق تنها
پنجشنبه 1385/09/09
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت11 قبل از ظهر توسط: عاشق تنها
پنجشنبه 1385/09/09
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت11 قبل از ظهر توسط: عاشق تنها
چهارشنبه 1385/09/08
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت4 بعد از ظهر توسط: عاشق تنها
چهارشنبه 1385/09/08
می روم اما نمی پرسم زخویش
ره کجا...؟منزل کجا...؟ مقصود چیست؟؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست...
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت4 بعد از ظهر توسط: عاشق تنها
چهارشنبه 1385/09/08
مستی چهارشنبه هشتم آذر 1385 16:12
یه روز تو اوج مستی
دیدم یکی دیگه رو می پرستی
خودم وزدم به اون راه
که ندونی خیلی پستی
حالا من موندم ومستی
منی که عشقی ندارم تو این عالم هستی
تو که گفتی بت پرستی
به جز من هیچ کس ونمی پرستی
پس چرا این عهد و شکستی!!؟؟
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت4 بعد از ظهر توسط: عاشق تنها
چهارشنبه 1385/09/08
مستی چهارشنبه هشتم آذر 1385 16:12
یه روز تو اوج مستی
دیدم یکی دیگه رو می پرستی
خودم وزدم به اون راه
که ندونی خیلی پستی
حالا من موندم ومستی
منی که عشقی ندارم تو این عالم هستی
تو که گفتی بت پرستی
به جز من هیچ کس ونمی پرستی
پس چرا این عهد و شکستی!!؟؟
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت4 بعد از ظهر توسط: عاشق تنها