چهارشنبه 1386/12/15
قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است
قدر یک شب هم شده از آن پرستاری کنید
وقتی از غربت ایام دلم می گیرد
مرغ امید من از شدت غم می میرد
دل به رویای خوش خاطره ها می بندم
باز هم خاطره ها دست مرا می گیرد
ز
در ذهن نیافرینمت میمیرم
از شاخه اگر نچینمت می میرم
ای عادت چشم های بی حوصله ام
یک روز اگر نبینمت می میرم

تقدیم به آنکه دارمش دوست
تقدیم به آن که قلبم از اوست
اگر مهتاب از تن بر کند پوست
جدا هرگز نگردد یادم از دوست
ღلينكدوني عشقღ | درد دلمو نوشتم باز در ساعت11 بعد از ظهر توسط: عاشق تنها
